پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فکاهیات جالب

ملانصرالدین:
یک شب خانه ملا نصرالدین دزد میاید تمام کالا های ملا را جمع میکند در پندک بسته میکند همه دزد ها یکی یکی پشت میکند و میروند در نصف راه میبینن که ملا هم یک پندکی کالا را پشت کرده به دنبال دزد ها میاید یک بار یک دزد پرسان میکند کجا میری ملا, ملا جواب میدهد خوب شد که شما آمدین من را صاحب خانه جواب داده من فردا خانه شما کوچ میامدم دزد ها تمام کالاها را میندازد و میگروزند.
ملا به امریکا:
روزی ملاباخرش به امریکامیرفت ناگهان بادخرش رفت ملاخندیدگفت عجیب است من نارسیده تواینگلیسی گب مزنی
سه زن:
سه زن در یگ محفل عروسی خبربودند اولی گفت مه پراهن سِیــاه می پوشم بخاطریکه شوهر مه موهای سیــاه دارد هر دوی ما جوره مقبول معلوم می شویــم دومی گفت مه پراهن سیــاه و سفیــد میپوشم به خاطرشوهرم مو های سیــاه و سفیــد داره و هر دوی ما خوب جوره معلوم مشویــم سومی گفت که از گپ های تان معلوم میشه که مه در محفل نروم و یا اگر بروم پراهن نپوشم به خاطریــکه شوهری مه کل است
کرزی:
جمعی ازریش سفیدان نزد کرزی رفتندوگفتند :کرزی صاحب چراخودت این خارجی هارا درکشورماآورديي؟کرزی جواب داد: اوبیادرهامه بخدااگه اینهاراآورده باشم,آنها مرااینجاآورده اند
سه زن:
سه زن پیر تصمیم گرفتن که عروسی کنند. به اخبار چنین اعلان دادن با یکی ازدواج کن دو تا جایزه بگیر
چراغ تشناب:
یک شوهر به خانم خود کفت عزیزم متوجه باش هروقت که من تشناب میروم چراغ تشناب خودش اتومات روشن میشه خانم اش گفت وای در قارخدا شوی مه میگم که چرا هرروز یخچال شاشه بوی میدهد.
یک چرسی:
یک چرسی چرسه زد نشه شد بعدا تشناب رفت هر قدر زور زد چیزی نیامد یکدفعه سرخوده پایین کردو ګفت بیانی فقد کسی میخوریت.
ماهیگیری:
دریک محل که مردم عمومأ به ماهیگیری مشغول هستند، دولت به خاطر ازیکه نسل کرم زمینی که در ماهی گیری ازش استفاده میشه رو به انقراض نهاده ، امر میکنه که ماهی گیری بند شوه و هرکس که ماهی میگیره اعدام شوه.یک روز پولیس درلب دریا یک نفر ره می بینه که یک کرم زمینی درنوک چنگک زده و ماهی میگیره.پولیس میره و از دستش میگیره و برش میگه که حالی بخیر اعدام استی، نفر میگه، چرا؟
پولیس میگه به خاطری که ماهی میگیری.نفرمیگه ، نه مه ماهی نمیگیرم.پولیس میگه ، پس چه میکنی؟نفر میگه: مه کرم خوده اب بازی یاد میتم.
گم شدن شوهر:
روزی زن شوهرش را گم کرده بود همرای برادرش به ماموریت پولیس رفت به مامور پولیس گفت مامور صاحب شوهرم گم شده مامور پولیس گفت نشانی شان را بگوید زن گفت شوهر مقبول است سفیدو قد بلند دارد موهای مقبول دارد همین لحظه برادر ش گفت دروغ چرا می گویی شوهرت خو اینطور نبود زن گفت چپ باش بان که یگان تا خوبش را پیدا کند به از او خو گم شده .
مهمان:
روزی شخصی خانه یکی از دوستان خود رفته در 12 بجه روز تا ساعت یک بجه زیاد گرسنه شده دیده که اینها هیچ گپ از نان نمیزنند چند لخظه بعد مهمان با طفلک خورد تنها مانده از طفلک پرسان کرده که شاباس چه وقت نان میخورید طفلک گفته که مادرم گفت که هر وقتی که مهمان رفت.
عینک ملا:
مــلا نصر الــد ین شبــی زنش را از خــواب بیــد ار کرد و گفت ـــ عینک مـــرا فـــوراً بیــاور ـ او پرسیــد ــــ این وقت شب عینک مــی خــواهی چی کنــی ؟ ملا گفت ـــ خــواب خــوشی میــد یــد م بعـضــی جـــا هـــای آن تــاریــک بــود و خوب نمی د یــد م ـ خـــواستم عیـنـــک بــزنم تــا خــوب هـمــه جــا را ببیــنــم.

داکترو ساده لوح:
ساده لوح میره پیش داکتر ومیگه که بسیار ضعیف شده.
داکترمیگه: مه توره ماینه کدم هیچ تکلیف نداری فقط باید باد ازی جگر ، کله پاچه و مغز بخو که یک زره قوی شود.ساده لوح میگه: داکترصایب ، ای چیزا ره که گفتی ، باد ازنان بخورم یا پیش از نان؟؟؟؟؟
پدروپسر:
پدر از پسر پرسید من را دوست داری یامادرت را پسر گفت:دختر همسایه را.
انگوردزدی:
روزی ملا برای انگوردوزدی درباغی رفت درآنموقع صاحب باغ پیداشدملارا دید چون ملا صاحب باغ را دید بالای انبارحیوانی نشست وقتیکه صاحب باغ ازملا پرسان کرد که چه میکنی گفت به حاجت نشسته ام وقتیکه ملا ازجایش برخاست صاحب باغ گفت که این انبارحیوانی است .ملادر جواب گفت که مره کجاماندی که انسان واری  رفع حاجت کنم.
معلم:
معلم ادبیات به ساده لوح میگه: جمع درخت چیست؟ ساده لوح میگه: جنگل.
موش با فیل:
روزی یک موش با فیل دوست شدندتصمیم به گرفتند یک دیگر شدن هر دو نزد بادشاه جنگل ِِِیعنی نزد شيررفتندو گفتند که ما ميخواهيم با هم اردواج کنيم شير به هيچ صورت قبول نکرد.در اخر موش بی حوصله شده شال خوده در شانه انداخت و گفت به من فرق نميکند اما فيل حامله دار است.
تبله زدن:
یک پسر کوچک پهلوی پدرخویش نشسته پدرش دل به بالا دراز کشیده بود پسرک به پدر خود گفت بابه جان اجازه است دردلت  تبله بزنم؟ پدرش جواب داد نی جان پدر اگر میخواهی یک بلست پائین تر تنبور بزن.
مرض میرگی:
میگن در خارج یک نفر را مرض میرگی گرقته بود وبه زمین افتاده بود چندتن از داکتران از داکتران خاریجی آمدند هرچه کردند علاج آن نشد ناگهان یک نفر افغانی پیداشد گرفت بوت وی راکشید و به بینی آن نزدیک کرد آدم مریض از جاهش بر خاست و داکتران خاریجی دور مرد افغان جمع شدند و گفتند که این مرد را چه کرده بود مرد افغانی گفت این مرد به   مریضی کمبود ویروس مبتلا شده است.
دختر ایرانی:
یک روز یک دختر ایرانی در پهلوپهلوی سرک روان بود که دفعتاً یک بچه جوان از دور آمد و سینه او را فشار داد دختر گفت تا یک هزار میشمارم اگر رها کردی خو خوب اگرنه فریاد میکشم.
وضو:
يك نفرپيش ملا رفت و از ملا پرسيد. اگر آدم وضو داشته باشد و يك وضوي ديگر هم سرش كند چي ميشود؟ ملا در جواب گفت مثل اين است كه يك حويلي آهني داشته باشي و يكي ديگر هم سرش آباد كني. شخص باز هم پرسيد اگر باز هم آدم وضوي سوم كندچي؟ ملا گفت باز هم يك حويلي آهني ديگر بسازي. شخص گفت لعنت به اينطور حويلي آهني كه با يك گوز چپه ميشود

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر